باید خوشحال بودم اما دلم گرفته و حقیقتا نبودم چون دیشب خیلی مریض بودم چون خیلی کار فیزیکی کرده بودم تا شب . برای بدن من زیاد بود. و صبح دیدم ز صدای خالی فرستاده . بجای اینکه زنگ بزنه بگه عزیزم دخترم دلم برای تنگ شده کجایی . کاش مادر داشتم . هر چقدر به گذشته فکر می کنم کم کم یادم می یاد چقدر آزارم داده ... بعدش گفتم به مناسبت جشن تمام شدن کتاب برم رستوران غذایی بخورم بعد یک سال اما هیچ تمایلی نداشتم هیچ تمایلی نداشتم .. زندگی ما رو از ما گرفتید ..